آگوست 15th, 2008 -- Posted in Diary |
سلام
شب به خير.
پارسال غر مي زدم كه چقدر داره همه چي زوود ميگذره! نمي دوونستم امسال بدتر ميشه!!! واقعا به طور مصيبت باري همه چي داره سريع اتفاق ميوفته. خب مواجهه با يه سري مسائل آمادگي ميخواد. برا يه سري چيزا آماده شدم، يعني ديگه اهميتي نميدم بهشوون، اما واقعا يه چيزايي رو نميشه تحمل كرد. يكي ازوون مسائل بازار كاره. خيلي كسل كننده و مسخرهست. چرا مردم انقدر وقت و انرژيشوون رو صرف حواشيه كار ميكنن؟ خب مثل آدم كار كنين ديگه. كسي كه جاي شما رو تنگ نكرده. يه جوورايي واقعا توو همه زمينهها يه هوايه ديگه ميخوام.
امرووز به اين نتيجه رسيدم كه طراح داخليه خيلي خووبي ميشم و البته آرشيتكت خيلي خووبي. خب خيلي وقته به اين نتيجه رسيدم اما امرووز وقتي طرح اون خوونه كوهستانيه رو كشيدم خيلي از كار خودم خوشم اوومد.
واي فكر كن يه همچوون جايي رو واقعا بسازيم…
البته نه توو ايران!!!
اوليت اول:
از ايران برو!!!
اينو رووزي 10000000000 بار با خودم تكرار ميكنم كه جلو هر چي كه ممكنه منو اينجا نگه داره وايسم! بايد برم. بايد برم. بايد برم… هر چي پيش بياد از اينجا بدتر نميشه!!!
ميدووني مطمئنم كه ميرم به زوودي. ديگه تحملم تمووم شده از اين اوضاع. واقعا يه wasting time & wasting LIFE بزرگه مووندن توو اين مملكت…
روياهات رو دنبال كن… هميشه بهترين اتفاقات منتظرن كه بهشوون برسي…
به اوون جمله آخريه خيلي اعتقاد دارم.
The Best Is Yet To Come
در ضمن بازم مرسي. بابت همه چي…
مهرآفرين
+ قولت يادت نره
جولای 16th, 2008 -- Posted in Diary |
سلام
اول از همه مرسي… بابت همه چي. ميدووني از چي حرف ميزنم و ميدووني چقدر بابت اين مورد سپاسگذارم. دقيقا چيزي بوود كه ميخواستم. مرسي و مرسي و مرسي….
واقعا جالبه. اما نميخوام چيزي بگم در موردش. بذار هموونجووري كه قول دادم برا خودم بموونه همه چيه اين حس و اتفاق. ميگم اتفاق چون واقعا يه اتفاق بوود. يه حادثه كه كلي چيزا رو عوض كرد برام و مرسي بابتش…
فعلا همين
ميام دوباره. بمووون با من.
مهرآفرين
ژوئن 29th, 2008 -- Posted in Diary |
سلام
عصرت به خير
چيز زيادي برا گفتن نيست. الان آسموون اوون رنگيه كه دووست دارم. سرمهاي-اي كه تقريبا روو به سياه ميره، بله ميدوونم آسموون شب سياه نيست ولي اين رنگش دقيقا هموونيه كه به سمت سياه ميره. اين موقع روووز رو خيلي دووست دارم. مخصووصا وقتي از سر كار ميرسم نزديك خوونه اين موقعا. ميدووني هميشه يه حس رسيدن به آدم ميده اين موقع عصر. ميدووني بالاخره ميرسي يه جايي. كاش ميشد برا همهي زندگي اين حس رو داشت. اينكه ميرسي بالاخره… عجله نكن.
اين موقع رو دووست دارم. توو جاده باشي و برسي يه شهري… خستهاي اما ميدووني به زوودي استراحت ميكني. برا زندگي اين حس رو ندارم. فكر نميكنم هيچوقت جايي برا استراحت باشه. هميشه بايد بري انگاري.
قبلنا روزگار بهتري بوود. هنووز خيلي از باورهام خراب نشده بوود. اما الان واقعا به هر چي اعتقاد داشتم خراب شده!!! مهم نيست. اين نيز بگذرد.
الان يه نفس عميق از يه هوايه ديگه رو ميخوام.
الان يه حس كامل دووست داشتن ميخوام.
اصوولا انقدر چيزا ميخوام كه نميدوونم كدوومش رو بگم بهت. البته ميدوونم. همووني رو كه خودتم ميدووني. اوونو ميخوام. ميدووني كه I Believe in you و ميدووني كه ايمان دارم انجامش ميدي…
زوودتر
لطفا!
ميخوام يه وقتي بذارم سايتم رو تقديم كنم به دنيايه جادوويي. دووست دارم يه وقتي داشتم ميرفتم در مورد جادو مطالعه ميكردم. خيلي هيجان انگيزه!
آها يه چيزي. مرسي كه اهميت اعتماد داشتن رو بهم نشووون دادي. واقعا هيچ حسي بدوون اعتماد نميتوونه وجوود داشته باشه. ولي كاش دوباره خودش رو هم ميووردي برام قبل اينكه همه چي تمووم بشه… زندگيه خووبي ميتوونست باشه. اگه همه چي مثل پارسال بوود.
فعلا…
مهرآفرين
ژوئن 29th, 2008 -- Posted in Diary |
بالاخره اینجا درست شد!!!
الان وقت نوشتن ندارم. شاید وقتی دیگر…
می 23rd, 2008 -- Posted in Diary |
سلام عصر جمعهت به خير.
اول ديشب يه كابووس خيلي بد داشتم. الان كه بهش فكرميكنم ميبينم كه بزرگترين ترسم توو زندگي هموونه كه ديشب ديدم. نميتوونم تحمل كنم اين فكر دايمي رو. ميخوام يه تصميم جدي بگيرم. بيخيال همه چي ميشم تا نگرانياي هم نداشته باشم. اينجووري برا همه بهتره. برا خودم در اولويت اول و برا اوون در اولويت بعدي. وقتي انقدر وابستهن به هم، بذار باشن!!!
وقتي نميتوونم قانعش كنم كه يه كاري رو برا من انجام بده… خب ديگه اصراري هم ندارم. فكر كنم به يه دو راهي رسيديم. من ديگه نميتوونم ادامه بدم، يعني تحمل ندارم ديگه. اوونم نميخواد يه كم با من راه بياد. پس نتيجه ميگيريم يعني من نتيجه ميگيرم خيلي دووستانه از هم خدافظي كنيم بهتر باشه…
اگه كابووس ديشم رو ميديدي بهم حق ميدادي…
همين.
فعلا بموون با من. مطمئنم از الان به بعد بيشتر بهت احتياج دارم. دووستم دارم خيلي زياد.
مهرآفرين
+ راستي كامنت گذاشتن هم دوباره بستم. فكر كنم گفته بوودم فقط دووستام ميتوونن كامنت بذارن. حالا چرا بعضيا هنووز خودشوون رو دووست فرض ميكنن نميدوونم! برا دووستام به زودي user&pass رو ارسال ميكنم.
می 11th, 2008 -- Posted in Diary |
سلام شب به خير
دارم از خستگي ميميرم… چرا اينجووري شده كار و اينا؟ زوودتر از ساعت 8 نميشه بيام بيروون. بايد جدا به تغيير شغل فكر كنم. البته فكر كنم هم فايده نداره موافقت نمي كنن با بيروون اوومدنم، اما اينجووري هم نميشه ادامه داد. شديدا دارم به رفتن فكر ميكنم… البته با اجازهي شما بهترينم. بالاخره قانعت ميكنم كه رفتن از اين مملكت بهترين عمل دنياست…
اينو ببين، يه نوشته از دان هرالد طنزپرداز معرووف امريكاييه. در مورد اينكه اگه عمر دوباره داشتي چكار كني، البته من الانشم همين كارا رو انجام ميدم!
“البته آب ريخته را نتوان به كوزه بازگرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .
اگر عمر دوباره داشتم مىكوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مىگرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابلهتر مىشدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مىگرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مىدادم. به مسافرت بيشتر مىرفتم. از كوههاى بيشترى بالا مىرفتم و در رودخانههاى بيشترى شنا مىكردم. بستنى بيشتر مىخوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مىداشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بودهام كه بسيار محتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كردهام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظات سرخوشى داشتهام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظات خوشى بيشتر مىداشتم. من هرگز جايى بدون يك دماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمىروم. اگر عمر دوباره داشتم، سبكتر سفر مىكردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقت بهار زودتر پا برهنه راه مىرفتم و وقت خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مىدادم . از مدرسه بيشتر جيم مىشدم. گلولههاى كاغذى بيشترى به معلمهايم پرتاب مىكردم . سگهاى بيشترى به خانه مىآوردم. ديرتر به رختخواب مىرفتم و مىخوابيدم. بيشتر عاشق مىشدم. به ماهيگيرى بيشتر مىرفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مىكردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مىرفتم .
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقف بررسى وخامت اوضاع مىكنند، من بر پا مىشدم و به ستايش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع مىپرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: شادى از خرد عاقلتر است“
جالب بوود حرفاش! كاش همه يه كم زندگي رو راحت ميديدن! باور كن خيلي از مشكلات حل ميشد. بيخيالي طي كردن توو همهي اموور. واقعا اثر بخشه در به آرامش رسيدن. الان يه كاري پيش اوومد برم و برگردم…
واقعا افتضاحه… كاملا انگليسي يادم رفته! كاملا يادم رفته!!!! اصلا باورم نميشه… بايد واقعا يه فكر اساسي برا زندگيم بكنم!!!
فعلا برم ببينم اوون ترجمههه رو چكار كنم…
بموون با من
در مورد درخواستم هم فكر كن.
واقعا ميخوام كه انجام بشه اوونم توو اوون مدتي كه گفتم بهت.
مهرآفرين
+ راستي قسمت comment گذاشتن اين theme بالايه پسته!!!
می 9th, 2008 -- Posted in Diary |
سلام شب به خير!
بعد از يه شب شلووغ و پر مهموون يه كم آرامش!!! واي جديدا از همهمه كلافه ميشم. ولي كلا خيلي باحال و پر هيجان شده همه چيز زندگي. اين چند وقته كلي با بهترين اينور و اوونور ميرفتيم. خووبه و خوش ميگذره و به نظرم داريم به نتايج خووبي ميرسيم در مورد با هم بوودن. خب ما كه نتايجموون رو گرفته بووديم. منظوور خانوادهها بوودن كه خيلي دارن خووب برخورد ميكنن ( knock the wood )
در هر صوورت به شدت از theme جديد بلاگم خوشم مياد. خيلي سبز و نازه…
اين آهنگ جديد Mohsen و Saeid Panter رو الان داشتم دانلود ميكردم. خب نخند بهم اما سفارشي بود اين كار!! آهنگ نازيه.
واي كلي حرف دارم برا گفتن اما به شدت خوابم مياد و الانم ساعت نزديكه 12ئه و بايد برم لالا.
ميبينمت بعدا…
با من بمووون تا هميشه
مهرآفرين
+ كامنت گذاشتن براي دووستانم آزاد شد…
می 5th, 2008 -- Posted in Diary |
هيچي
ميخواستم بنويسم اما پشيموون شدم… كاغذ و خودنويس حس بهتري ميدن.
اين رووزا داشتم به LOVE SONGهايي كه شنيدم فكر ميكردم. به اينكه چقدر حرفايه زيبايي ميزنن تووشوون. اما شايد عجيب باشه كه به آلبوم Love Songهام يه آهنگ فارسي اضافه كردم. اوونم اين آهنگ زيبايه Black Cats خودموون:
یه نیمکت تنها یه شعله خاموش
یه لحظه یک رویا منو تو در آغوش
یه یادگار از عشق رو تن درخت پیر
یه قصه ی کوتاه ای وای از این تقدیر
بگو منو کم داری بگو
بگو کمی غم داری بگو
بگو تو هم بیقراری یه لحظه آروم نداری
مث یه ابر بهاری بگو که هر شب میباری
بگو دلت برام تنگ شده
همون دلی که میگن از سنگ شده
بگو یگه طاقت نداری اشک توی چشمام بیاری
بگو منو کم داری بگو
بگو کمی غم داری بگو
بگو که نامه هامو خوندی
بگو برام دل سوزوندی
هق هق گریمو شنیدی
بگو که اشکامو دیدی
بگو دلت برام تنگ شده
همون دلی که میگن از سنگ شده
بگو یگه طاقت نداری اشک توی چشمام بیاری
بگو منو کم داری بگو
بگو کمی غم داری بگو
بعضي وقتا خيلي عجيب ميشه زندگي و كارايي كه بايد انجام بدي. حسم اينه كه زندگي خيلي تغيير كرده. بايد جدي باشم. بايد ازوون شهر خيالات سبك بيام بيروون ( اين به قول سهراب سپهري بوود)
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر
اينجووورياس… نميشه روياها رو ادامه داد. بايد face to face شد با دنيا… و چقدر حس ميكنم بيدفاعم در مقابل اين مساله!!! بمووون با من. تا هميشهي من…
مهرآفرين
می 1st, 2008 -- Posted in Diary |
بعضي آهنگا يهوويي و اتفاقي شنيده ميشن. اما اثرشوون خيلي زياده. مثل اين آهنگه. يهوويي داشتم كانال عوض ميكردم برخوردم بهش و باعث شد كلي گريه كنم…
من نباشم كي توو رويا موهاتو ناز ميكنه؟
كي با بالهاي شكسته با تو پرواز ميكنه؟
راست بگو من كه نباشم اخماي پيشوونيتو
كي مياد دوونه دوونه با حوصله باز ميكنه؟
من نباشم كي مياد ناز نگاتو ميخره؟
كي مياد دنبال تو، تو رو تا خورشيد ببره؟
كي ميگه حق تا هميشه با توئه؟
وسهي خاطر تو جوون ميده پشت پنجره؟
من اگه نباشم
كي واسه هميشه
تو رو ميپرسته؟
كي برات ميميره؟
كي نميشه خسته؟
كي تو رو ميذاره
رووي دو تا چشماش؟
كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش؟
من اگه نباشم
…
من نباشم كي تحمل ميكنه كار تو رو؟
با رقيب رفتن و اذيتا و آزار تو رو؟
تو خودت داور ميدوون شو بگوو
كيه كه جواب نده تلخيه رفتار تو رو؟
من نباشم كي برات قصه ميگه تا بخوابي؟
كي مياد سراغ رويات توو شبايه مهتابي؟
كي بيداره تا تو خوابت ببره؟
كي قايم ميشه توويه ابرا كه راحت بتابي؟
من اگه نباشم
كي واسه هميشه
تو رو ميپرسته؟
كي برات ميميره؟
كي نميشه خسته؟
كي تو رو ميذاره
رويه دو تا چشماش؟
كي اگه نباشي
ميگيره نفسهاش
…
من اگه نباشم
من اگه نباشم…
فقط همين…
آوریل 22nd, 2008 -- Posted in Diary |
امروز چون نت در دسترس ندارم اين نوشتههام رو اينجووري مينويسم و بعدا انتقال ميدم به بلاگم. (الان بعدا اوون موقعست و دارم اينا رو منتقل ميكنم اينجا!)
خب اول صبحت به خير. دوم بازم مرسي. بابت چي؟؟ بابت اوون مورد … مرسي كه دوباره منو بردي به اوون سمت. واقعا توو اين دوران نياز داشتم بهش. ميخوام يه كم جديتر بهش فكر كنم. امرووز موقع اوومدن سر كار توو ماشين داشتم فكر ميكردم كه هيچ كاري رو بيشتر از از رسيدن به مشكلات مردم دووست ندارم. فقط اين مورده كه منو به خود اصليم نزديك ميكنه. ازين شركت تا اواسط همين ماه ارديبهشت ميام بيرون. هموون كارايي رو كه تصميم گرفته بوودم انجام ميدم. رامين جان پيشنهاد كار توو شركتشوون رو بهم داد. يه كم ازوون محيطايه دولتي ميترسم. يه جووريه! خيلي جديه. ميدووني كه از كار كردن توو محيطي كه جدي باشه خوشم نمياد. اما بهتره يه كم تجربه كنم. اگه كار رو بيخيال شيم ميرسيم به diaryهام… 5شنبهي هفتهي گذشته با بهترين رفتيم كافه نادري. البته به توصيهي يكي از دووستام رفتيم اوونجا. دووستم شاخ دروورده بوود كه نرفتم تا حالا اوونجا! بعد كه صحبت شد چندتا شاخ ديگه هم دروورد از اين مورد كه هيچكدووم ازوونايي كه توو اتاق بووديم نميشناختيم اوونجا رو! حالا باز خووبه من كتابش رو خوونده بوودم!!! ولي خب خداييش هميشه فكر ميكردم يه محيطيه كه تخيليه و به شدت رئال تصوير شده!! خودموونيم عجب فكري داشتم!!!
اما فكر نميكردم انقدر باحال باشه. ديشبش كه به بابا گفتم در مورد كافه نادري كلي ياد گذشتهها كرد. گفت كه سال 40-45 با رفقاشوون ميرفتن اوونجا. فكر كن هتل نادري سال 1306 تاسيس شده! خيلي باحال بوود. گارسوناش همه پيرمرد ازوون بامزهها كه باشوون حرف بزني ميشينن پيشت از دوران جوونيشوون ميگن. البته بايد باشوون خوشاخلاق باشي تا تحويلت بگيرن! بعدشم مشترياش خيلي جالبتر از هر چي بوود. يه خانوومه اوومد انقدر پير بوود كه با walker راه ميرف اما اوومده بوود اوونجا و يه شاتوبريان هم سفارش داد. كاش ميموونديم و ميديديم چجووري ميخواست اوون همه گووشت رو بخوره!!! كلا ديدني بوود. توو اوون هوايه گرم واقعا داخل سالن هوايه مطبووعي داشت. تمام پنجرههاش به سمت يه باغ باز ميشد كه واقعا ديدني بوود. اوون همه درخت چنار و كاج و صنوبر و … توو اوون منطقه واقعا ديدني بوود. فقط دووست دارم اتاقايه هتلش هم ببينم. بوويه قهوهش كه ديوونهكننده بوود. يعني انقدر غليظ بوود كه كاملا ( با عرض پوزش از قهوه دووستان ) كاملا حال به همزن بووود!!! خلاصه تجربهي جالبي بوود. با تشكر از دووستي كه پيشنهاد اوونجا رو داد و البته با تشكر از بهترين كه باهام اووومد.
اين رووزا اتفاقات خيلي جالبي افتاد كه واقعا ترجيح ميدم بهشوون فكر نكنم. خيلي بده كه يه چيزه پيش بيني نشده بياد سر راهت! كاملا گيجم هنووز. بيخيال بعدا بهش فكر ميكنم. در مورد كار هم كه بعدا حرف ميزنم. الان برم يه كم TV ببينم. دلم برا فيلم نگا كردن لك زده!!!